|
|
|
|
|
سوهان را بدست گرفت وشروع كرد به سوهان كشيدن، بعدش با كاغذ سنباده نرم هر چقدر ميتونست به لوحش كه روي ميز ثابتش كرده بود جلا داد حسابي جوگير شده بود، اونم دوست داشت كه لوحش مثل آينه باشد بلكه بهتر، برا همين هم بود كه سعي مي كرد تامي تونه بيشتر وبيشتر لوحش را جلا بده، تلاش زيادي در اين زمينه نكرده بود اما بهر حال زمان زيادي بود كه صرف شده بود تا لوحش به اين حد از صفا وجلا برسد، خوشحال بود از حالا به بعد هز لحظه احتمال مي داد كه لوح او هم مثل آينه شروع به درخشيدن كند و هرچي روبه روش هست را تمام وكمال نشون بده.
واقعا بايد استاد بوده باشد كه اين همه سوهان و سنباده كشيده باشد و كوچكترين تاولي بر دستش نيفتاده باشد شايد هم دستش به سوهان عادت كرده بود اما هر چي بود ديگه اين سوهان براش زحمتي نداشت. تا اينكه اون روز فرا رسيد. اون روز روز خاصي نبود كار خاصي هم نداشت دستش هم كه به سوهان عادت كرده بود براهمين بود كه چه سوهان مي كشيد و چه نمي كشيد براش فرقي نداشت شايد فقط همون روز بود شايد هم چند روزي مي شد كه سوهان نزده بود و سنباده نكشيده بود شايد هم اين كارها رو كرده بود اما اما الان ديگه اين وسايل براي لوحش فايده اي نداشتند چه سوهان يا سباده مي كشيد يا نمي كشيدفرقي نميكرد به جاهاي سخت تري از لوحش رسيده بود برا همين روي سوراخ هاي لوحش گرد وغبار نشسته بود و زياد از ميزي كه روش نشسته بود زياد از ميزي كه روش بود تميز داده نمي شد. اما اون روز يك چيز تازه به دستش رسيد، چيزي كه خيلي برا دستش تازگي داشت يك تيغ تيز تيز. تيغي كه برق تيغش چشم رو مي زد. تيغ رو برداشت گفت بگذار يك امتحان بكنم ببينم چقدر برنده است واقعا كه خوش دست بود، خوشش اومد امام صادق علیه السلام می فرماید: "همانا خداوند متعال مي داند که گناه بهتر از عجب و خودپسندي است و اگر خودپسندي نبود ، هيچ انسان مؤمني به گناه و عصيان مبتلا نمي گشت" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:6 توسط مجتبی
|
|
||